این مطلب عنوان ندارد!

مثل  همیشه سر خوش و بدون کوچکترین استرسی ( چیزی که در بچه های کاردانی اصلا معنی نشده! ) داریم میریم به سمت دانشگاه

سرم پایین بود و داشتم میرفتم طرف درب ورودی، سرم رو بالا آوردم ببینم تبلیغ انجمنو نکنده باشن، ......

چی دارم میبینم! اعلامیه...

آره درسته. یکی از بچه های دانشگاه خودمون بود که فوت کرده

طبیعتا از دوستام انتظار نداشتم واکنش نشون بدن، ولی بعد از 2 روز خودم هنوز نتونستم از ذهنم بیرونش کنم

ما ها با هم هیچ فرقی نداریم. کی میدونه فردا روزی نوبت یکی دیگه نباشه؟

با عرض پوزش از صاحب اصلی این وبلاگ که حرف زدن از مرگ و میر جلوش ممنوعه (:

عمو !

چه جالــــــــــــــــــــــب! یعنی شما ها نمیدونستید من عمو دارم؟ :دی

خوب ما یه عمو داریم نه کمتر و نه بیشتر... که فکر میکنم سال 66 اگر اشتباه نکنم رهسپار میشه خارج از کشور! اول ترکیه و بعد هم کانادا ( ونکوور )

ما همیشه روابط خوبی داشتیم دورادور و با ایمیل و تلفن و... و همیشه دوست داشتیم که باشه، اما نبود!

خلاصه یهو قرار شد عمو برگرده ایران... همه منتظر بودن که وارد ایران بشه، یهو صبح اعلام کردن که آتشفشان ایسلند فوران نکرد نکرد درست بعد 22 سال که ایشون میخواست بیاد فوران کرد!

دیگه ما کلی دندون رو جیگر گذاشتیم و این صحبت ها، که بالاخره وارد ایران شد (:

به هر حال طبیعیه که شما ندونید، چون نسل اولی ها که خیلی کوچیک بودن و نسل ما هم که به دنیا نیومده بودن که عموی ما رفته اونور... تازه کجاشو دیدین!؟ یه دختر عمو و یه پسر عمو هم داریم :دی ، که نسل اولی حساب میشن در واقع توی نوه ها

حالا قضیه چی بوده که عمو بزرگه اسمش شده اصغر و کوچیکه اکبر.... کی میدونه!؟

هر چند که الآن pass عمو با نام "بهمن" صادر شده

حالا هر کی میخواد عمو رو ببینه تو قسمت نظرات ثبت نام کنه :دی

عکس هم به زودی میذاریم ایشالا...

"من می نویسم برای ثبت خاطرات..."

فامیل دار شدیم...

تقریبا برامون مرده بود. 5-6 سالمون بود به پسر عمه مون میگفتیم عمو! بعد که فهمیدیم جریان چیه دیگه بهش نگفتیم عمو.
هر دفعه که باهاش صحبت می کردم می گفتیم کاش ایران بود. یه جورایی حضورش بد جوری واجب بود.

ساعت 1:20 بامداد، فرودگاه امام خمینی...

"پرواز شماره 600 لوفتانزا از فرانکفورت به زمین نشست"

..... و عموی ما بعد از 22 سال ( سال 1366 ) وارد ایران شد. خوب هیچ کدومتون شاید درک نکنید چه مدلیه احساس آدم که برای اولین بار تو 20 سالگی عموش رو ببینه، مخصوصا کسی که دیگه همون 1 آقاجون گل رو هم نداره و حالا با اومدن بزرگتر فامیل پدریش انگار یه پدر بزرگ مهربون وارد زندگیش شده... کلی این دو روز با هم love ترکوندیم به قول حکیمه!

هر چند نتونستم خیلی درک کنم رفتار عمه هام رو! اینهمه دلتنگی و اشک بعد از بسیاری اتفاقات، ولی شب بسیار جالبی بود (:

حتما عکس هامون رو به زودی روی وبلاگ قرار میدم، نه برای اینکه خرزو خان بیاد ببینه، برای اینکه تو خاطرات ثبت بشه (:

راستی یه نکته بسیار مهم!
هر کی دوست داره حاح آفا ر 1 ب و د 1 ن رو بدون ریش ببینه بگه عمو اومد خونمون خبرش کنم ((: