خوبم!


حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

تا یادم نرفته است بنویسم: حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود.

میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد. باد بوی نامهای کسان من میدهد. یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

حال همه ما خوب است!

اما تو باور نکن...

پ.ن‌: ببخشید اگر متن تکراریه. من علاقه عجیبی به این دکلمه مرحوم شکیبایی دارم و دیدم بیراه نیست اگر الان که دلم برای خانجون خیلی تنگ شده یه کمی از اون رو براش بخونم...

همیشه خوشحال از شادی ما

"ایشالا همیشه به سلامتی و دل خوش..."

نه...


زبانم قاصر است و دستانم یخ زده توان حرکت ندارند برای نوشتن.

ساعت ها خوابیده اند و نمیخواهند بیدار شوند دیگر. چراغ ها خاموش

میشوند یکی یکی هر یک به بهانه ای...

چشمانم سه روز است سیاه و سفید میبیند و گویی دیگر نخواهم

توانست رنگی از زندگی ببینم در این چار دیواری دنیا

پوران پاکت دیگر حضور در جمع را طاقت نمی آورند و هر یک بتوانند فرار

میکنند برای پیدا کردن خلوتی دنج با تو و خاطراتت...

و فقط اشک مانده است و اشک... و البته خاطراتت مانده در ذهن ها

میبینی خانمٍ جانم‌؟ نشانه ها میخواهند به ما حرفی بزنند

اما نه! ما گوشهایمان را گرفته ایم، نمیشنویم و نخواهیم شنید!

هیچ کس نمیخواهد. باورش سخت است، قبول کن خانم جانم...

و مطمئن باش تا وقتی بتوانیم، باور نمیکنیم نبودنت را...

او...


بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم